گفتگوی جدید
کاربر
دربارهٔ داستان برای من با لحن داستانی متن بنویس.
دستیار
اگر منظورت داستان مشخصی است، فقط نامش را بگو تا دربارهٔ همان بنویسم. اما اینک متنی دربارهٔ خودِ داستان، با لحن داستانی:
روزی روزگاری، داستان در انتهای کوچهای نشسته بود که بوی باران و کاغذ کهنه میداد. کسی نمیدانست از کجا آمده؛ بعضی میگفتند از پلکهای مادربزرگی افتاده که شبها برای بچهها قصه میگفت، و بعضی میگفتند از شکاف یک دفتر قدیمی بیرون خزیده است. داستان اما فقط لبخند میزد و میگفت: «من جایی نیستم؛ من همان راهیام که تو را از خودت تا خودت میبرد.»
داستان مثل آینهای است که اگر با چشمهای بسته هم به آن نگاه کنی، تصویرت را نشانت میدهد. گاهی دروغ میگوید تا راستش را بگوید. گاهی میمیرد تا زنده بماند. گاهی از یک اسم کوچک شروع میشود و به تمام شهرها میرسد. آدمها در داستان راه میروند، گم میشوند، پیدا میشوند، عاشق میشوند، میترسند و آخرش چیزی در دلشان جا میماند که اسمش را نمیدانند.
و داستان، همان لحظهای است که شب میخواهی بخوابی، اما صدایی در گوشت میگوید: «بمان؛ هنوز یک صفحه مانده.»